تبليغاتX
دختری بر بام دلم
در گلستانم گلیست ..که از رایحه ی دل انگیزش جهانی سرمست خواهند شد

امروز خوبم

 اما ای کاش بهتر میشدم

نفس میکشم

حرکت میکنم

و. . .

خلاصه میگویند؛ زنده ام

اما خودم مطمئن نیستم

سعی میکنم باشم

اما. ...

قلبم چیز دیگری میگوید

گاهی به مرگش اعتراف میکند

با اشکهایی که بیتاب سرازیر شدن اند

اما مرده ها که نمی توانند گریه کنند!

شاید بس باشد

اینهمه تکرار

شاید هم نه...

مرده ها را دیگر خوب می شناسم

البته از زمانی که به جمعشان پیوسته ام

چشمان یک مرده را دیدم

که چگونه مات و مبهوت وبیحس

به من خیره شده بود

شاید سوالی در ذهن داشت!

شاید حرف ناگفته ای در دل داشت!

شاید . . ...

نمی دانم .. !!

چیزی که نگفت. .

در آینه بود  ... صدایش را خوب نمی شنیدم. . .

چند ین بار به او قول داده ام

 که برای زنده شدنش کاری کنم. .

اما همیشه فراموش میکنم

تکرار میکنم، که یادم نرود. .

اما زمانی که در چشمهای آتشین ...(او.). .خیره میشوم

همه چیز را فراموش میکنم

حتی آتش دوزخ را

و چه فراموشی سنگینی ست. .

کاش (او)را فراموش میکردم

شاید اینگونه آنچه را از یاد برده ام ،دوباره به خاطر آورم

شاید. .

نمی توانم نادیده بگیرم

چشمان غمگین و ساکت آن آینه نشین را

و  نه رهایم میکند شعله های چشم (او)

باید کاری کنم. .. .

سردی نگاه آینه نشین

وحرارت سوزان چشم(او)

این تناقض

مرا خواهد شکست

باید کاری کنم. . ..

برای رهایی خویشتن. . .

باید کاری کنم . ..
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:33  توسط محمد ومرضیه   | 

بابا کجا موندی پس باشه دیگه تو هم با من قهر کردی / بابا حداقل یه خبری از خودت بهم بده
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 20:51  توسط محمد ومرضیه   | 

سلام محمد عزیز

امروز خیلی از دست خودم عصبانیم و ناراحتم

میدونستم که اومدنم پیش تو آرومم میکنه پس اومدم که در کنار تو آروم بشم .

محمد ...

من امروز باعث شدم که بهترین دوستم از دستم ناراحت بشه و فکر کنه که منم مثل دوستای دیگش درکش نمیکنم و از روی ترحم میخوام باهاش دوست باشم و باهاش حرف میزنم .

آخه خودش با من درد و دل کرد و همه چیز رو گفت و من فقط راهنماییش کردم ولی اون فکر کرد که من دارم از روی دلسوزی کمکش میکنم .حالا چه جوری بهش بگم که من فقط منظورم کمک بوده نه دلسوزی .

محمد دارم دیونه میشم من اصلا طاقت ندارم کسی از دستم ناراحت باشه اونم فقط به خاطره یه سهل انگاری . تورو خدا کمک کن که بهش بفهمونم قصدم فقط کمک بوده نه چیز دیگه .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 18:15  توسط محمد ومرضیه   | 

 

 

 

زندگی قصه ی تلخیست ..

 

چون فنجانی قهوه ی تلخ ..

 

و من بخاری گریخته ..

 

از این گرمی سخت ..

 

 

 

 

 

 

                                                       در رویا تو را می بینم ..

 

که بر بلندای ارزوهایم حکم میرانی  ..

 

تا با  آبشار گیسوانت ..

 

اسبهای خیالم را به پرواز دیگر ی ببری ..

 

اما ..

 

 نگاه از من پوشیده میداری ..

 

تا در آینه ی سیمایت  ..

 

سیاهی روی خود نظاره کنم  ..

 

 

 

 

 

 

 

                                                                 و من ..

 

 که در خلوت خویش فرو میروم ..

 

تا بربخت سیاهم لعنت فرستم ..

 

اما همواره نگاه گریانم را ..

 

در حصار اشگ میکشم  ..

 

تا دگر بار ..

 

 بر دریای معرفت تو چشم گشایم ..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 19:56  توسط محمد ومرضیه   | 

 

 

 

 

 
 

        تا که بودیم نبودیم کسی

         کشت ما را غم بی همنفسی

         تا که رفتیم همه یار شدند   

 خفته ایم و همه بیدار شدند

قدر آیینه بدانیم چوهست 

نه در آن وقت که اقبال شکست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 23:55  توسط محمد ومرضیه   | 

طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته

شعر میگویم برایت در قفس غمگین و خسته

من چه تنها و غریبم بی تو در دریای هستی

ساحلم شو غرق گشتم بی تو در دریای مستی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 20:26  توسط محمد ومرضیه   | 

 

مرضیه  ..هر  دوست خوبی آسان بدست نمیاد که آسان از دستش بدیمش ..

 

امشب تنهام ..

 اومدم به خونمون تا باهات حرف بزنم ..

نمیدونم چی بگم وچطور شروع کنم ..

دلم نمیخواد که فکر کنی هندونه زیر بغلت میذارم ..

نه .. اینطور نیست ..

حقیقت اینه که تو دنیای مجازی خیلی هارو دیدم ..

 و باهاشون آشنا شدم ..

هرکس بدنبال یکی میگرده تا با اون دنیایی رو بسازه که از تنهائیهاش به اونجا پناه ببره ..

دور باشه ..

از این رنجهایی که میکشه ..

از این دنیای جبر و ستم ..

 از این جهنمی که مارو توش قرار دادند ..

نمیدونم گناه ما چی بود که بدنیا اومدیم ..

اما .. حالا که شده ..

باید بگیم نظمی هست که مارو بهم رسوند ..

تا بتونیم در این دنیای مجازی مال هم باشیم ..

تنهایی همو پر کنیم ..

من خیلی خوشحالم که بهت رسیدم ..

تو بامحبت ترین دختری هستی که دیدم ..

 شریفی ..یه انسان ..

و این غلو نیست ..

چون من شناخت ازت پیدا کردم ..

به همین دلیل دوستت دارم ..

 

افتخار میکنم که تو این دنیای مجازی معشوق منی ..

 بهت علاقه پیدا کردم .. خواهش می کنم ترکم نکن ..

بذار با عشق تو نفس بکشم ..

بذار احساس کنم که فرشته ای مثل تو معشوق منه ..

 تو دنیای منه ..

 عشق منه ..

مرضیه  ی منه ..

ستاره ی  شب تار منه ..

کلبه ی ما با عطر تو همیشه بهاره ..

من این بهارو با تو دوست دارم ..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 1:17  توسط محمد ومرضیه   | 

 

 ببین مرضیه جان .. من با خیلی ها حرف میزنم .. اما تو اون همه یکی احساسمو تحریک میکنه ..ومن میتونم عاشقانه براش بگم ..وقتی میگی ..

 

باشه اگه خسته شدی من حرفی ندارم

بای موفق باشی


میفهمم که اصلا نسبت بهم احساسی نداشتی ..

چون کسی که کسی رو دوست داره اینظوری جواب نمیده ..

بازم اگه منو میخواهی در رفتارت تجدید نظر کن ..

برای خودت میگم ..تو روانت ...

و تو فرهنگت تاثیر میذاره ...

 

حالا یه سوال ازت میکنم ..منو میخواهی ؟

یا من بیخود خودمو خسته میکنم .؟




+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 0:54  توسط محمد ومرضیه   | 

سلام محمد

امروز خیلی ناراحت شدم

نمیدونم چرا میخوایی ترکم کنی

مگه نگفتی تنهام نمیزاری

مگه نگفتی همیشه با منی

پس چی شد؟

منو وسط این راه سخت تنها گزاشتی و ...

این همه عشق چی شد پس؟

باشه اگه خسته شدی من حرفی ندارم

بای موفق باشی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 20:53  توسط محمد ومرضیه   | 

بهار ( 5 )

 

 

صدای حزن انگیز دختری تنها..

 

ار میان آبشار های بلند زندگی می آید ..

 

گویی قلبم در جهان مجازی در تپش است ..

 

تنم خیس میشود ..

 

دلم میگیرد ..

 

باید عاشقانه بسویش گام بردارم ..

 

تا در کنارش به فردای امید  لبخند زنم ..

 

وقتی به کنارش میرسم ..

 

گویی جوان شده ام ...

 

جوانی از نوع دیگر ..

 

آری ..

 

نوع دیگر ..

 

خنک میشوم ..

 

گویی غمها  سالهاست از من گریختند ..

 

آنگاه که رو در رو به سیمایش می نگرم ..

 

در عمق نگاهش ..

 

میتوانم ببینم که غمهایش را دراشک چشمان زیبایش میشوید ..

 

تا درخت غم را غسل فراموشی  دهد ..

 

آری ...

 

من فقط به بختمان مینگرم ..

 

که سپید است ..

 

سپید ..

 

پس مرضیه ی تنهای دنیای مجازی من ..

 

با عشق من..

 

سپیده ی دنیای سیاه تنهایی باش ..

 

چون وجودت را به آب سرازیر شده ی چشمانم نمی سپارم ..

 

آخر ..

 

من هم از آلودگی های زمانه میگریزم ..

 

میخواهم در راه محبوب چون تو سپید باشم ..

 

تا در آبشارهای پرخروش زندگی نامرد و پست ..

 

غرق تر از تو ..

 

در عشق خالق عشق بسوزم ..

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 16:6  توسط محمد ومرضیه   |